دوباره تنها شديم .چقدر همه چيز كند و سنگين و غمناك است... بزودي پير مي شوم .بالاخره تمام مي شود.خيلي ها آمدند اتاقم.خيلي چيزها گفتند .چيز به درد بخوري نگفتند . رفتند....
مرگ قسطي/ لويي فردينان سلين
دوباره تنها شديم .چقدر همه چيز كند و سنگين و غمناك است... بزودي پير مي شوم .بالاخره تمام مي شود.خيلي ها آمدند اتاقم.خيلي چيزها گفتند .چيز به درد بخوري نگفتند . رفتند....
مرگ قسطي/ لويي فردينان سلين
خشك و سرد بودم من يك پل بودم ، روي فركندي قرار داشتم ، انگشتهاي پايم بر يك سو ، انگشتهاي دستم چنگ انداخته بر سوي ديگر ، خودم را سفت به خاك رس فرو ريزنده چسپانده بودم.دامنهاي كتم در دو سويم پرپر مي زد.آن زيرزير ها رود بسيار سرد قزل آلاها مي غريويد.هيچ گردشگري گذرش به اين بلندي گذر ناپذير نمي افتاد، پل هنوز بر هيچ نقشه اي رسم نشده بود .پس من آنجا افتادم و منتظر ماندم،هيچ پلي ، همين كه زده شد ، بدون فرو ريختن نمي تواند دست از پل بودن بكشد....
پل ـ فرانتس كافكا/ترجمه امير جلال الدين اعلم

۱-با او حرف بزن فيلمي درباره عشق و تنهايي ست.داستان بنينو و ماركو.دو داستان مجزا از هم كه بعد با هم برخورد مي كنند و در هم فرو مي روند .فيلم داستان ماركو و بنينوست.دنياي عاشقانه اين يكي و دنياي تنهايي ديگري.همانقدر كه عشق بنينو به آليسيا برايمان لذت بخش است . تنهايي ماركو هم فراموش نشدني است.اين جمله ماركو را هرگز از ياد نمي بريم وقتي كه گفت: دوباره تنها شدم و هم آن گلسري را كه بنينو هميشه همراه خودش داشت تا نشاني باشد از عشقش.
۲-با او حرف بزن فيلم گفتگوهايي است كه هرگز شكل نمي گيرند.گفتگوهاي دونفره اي كه قرارشان گذاشته مي شود ولي هرگز امكان بروز پيدا نمي كنند.ليديا با ماركو , بنينو با آليسيا, پدرآليسيا با بنينو , بنينو با ماركو و معلم اليسيا با ماركو قرار گفتگوهايي را مي گذارند كه سرانجامي ندارد .اينجا نه دنياي ديالوگ كه دنياي مونولوگ هاست .ديالوگهايي كه نه دو سويه كه يك سويه هستند.
۳- در با او حرف بزن هيچ خانواده اي نيست كه كامل باشد.پدر بنينو مادرش را ترك گفته و بنينو تنها با مادرش زندگي مي كند.آليسيا تنها با پدرش زندگي مي كند.پدر ليديا مرده است. ماركو هم تنهاست و از زنش جدا شده.درچنين دنيايي تنها عشق بنينو به آليسياست كه اميدوار نگاهمان مي دارد.به قول ماركو عشق وقتي به انتها مي رسد غم انگيزترين چيز دنياست.
هيچكس سخن نگفت. نه ميهمان نه ميزبان نه گلهاي داودي .
سرجو لئونه درباره روزی روزگاری در غرب.
شوكران شيرين كتابي است كه اسدالله امرايي در آن نمونه اي از آثار طنز پردازان جهان را گرد آورده است.كتاب شامل 28 داستان است كه هر يك به جاي خود جاي بحث و تامل دارد.دراين ميان داستان زن و شوهر نوشته ايتالو كالوينو به نظرم يكي از جذاب ترين و خواندني ترين داستانهاي كتاب است.
داستان روايتگر زندگي زن و شوهري است كه هر دو شاغل اند.اما وجه طنز آميزش در اين است كه آرتورو شبكار است و زنش اليده روزها به سر كار مي رود.قرار دادن زن و مرد در چنين موقعيتي اين امكان را فراهم كرده است تا نويسنده به زيبايي بتواند تنهايي زن و شوهر و عدم برقراري ارتباط با يكديگر را روايت كند. به عبارتي داستان جدا از وجه طنز آميز اوليه اش ؛ قصه تلخ و دردناكي از زندگي زوجي است كه با اينكه در كنار هم زندگي مي كنند اما جدا از هم هستند.مرد هنگامي از سر كار بر مي گردد كه زنش آماده مي شود تا روز كاريش را آغاز كند.اليده صبحانه اي را كه فردا سر كار مي برد و صبحانه اي كه آرتورو وقتي از سر كار بر مي گردد تا بخورد را بايد با هم حاضركند.
زيباترين بخش داستان آنجاست كه نويسنده مرد و زن را در موقعيتي مشابه؛ در تختخوابشان و هنگاميكه ديگري سر كار است قرار مي دهد.آنچه براي آنها مانده ؛ نه حضور فيزيكي ديگري ؛ كه جاي گرم اوست كه شب قبل از خود به جاي گذاشته است.حالا عشق بازي آنها نه در واقعيت كه در رويا مي تواند مجال بروز پيدا كند.
زن به رختخواب رفت.از روي تشك خودغلتي زد تا به جاي خواب شوهرش برسد و گرماي تن او را حس كند.اما پا كه پيش برد حس کرد جاي خودش گرمتر است.پس آرتورو در جاي او خوابيده بود.گرماي رختخواب به تن او دويد و عشق را احساس كرد.
وقتی به تماشای فيلمی از ديويد فينچر می نشينی بايد بی خيال يک سکانس روشن مثلا کنار ساحل
دريا و يک گفتگوی عاشقانه باشی .خيلی کم پيش می آيد که به صندلی ات راحت تکيه دهی و از تماشای آنچه می بينی احساس آرامش کنی .دنيای فيلمهای او دنيايی است سياه و تار با آدمهای منزوی و تنها ؛ جدا افتاده از خانواده و سرگردان در جامعه مدرن .در چنين دنيايی اگر خوشی و زيبايی هم باشد در اين سياهی و تاريکی مجال بروز و خودنمايی را پيدا نمی کند .آنچه پس از تماشای فيلمی از ديويد فينچر بهت دست می دهد نه احساس خوشی و اميد به زندگی که احساس نااميدی و بدبينی است.اما با اين حال در چنين دنيايی لحظاتی هم يافت می شود که همچون نوری در تاريکی احساس آرامش را نصيبت کند .و مجال تکيه دادن به صندلی را ( هر چند برای مدتی کوتاه ) فراهم آورد .
در هفت (۱۹۹۵) سکانسی هست که در آن سامرست (مورگان فريمن) برای اينکه به شخصيت جان دو نزديک شود به کتابخانه بزرگ شهر می رود تا به مطالعه کمدی الهی و بهشت گمشده بپردازد.موسيقی کلاسيکی که فينچر برای اين فصل انتخاب می کند آنچنان آرامش بخش است که تو را از محيط خفقان آور حاکم ؛ آزاد و به آرامشی که حاصل تفکر و معنويت است رهنمون می سازد.
اما با اين حال در اينجا هم باز نگاه انتقادی و بدبينانه فينچر دست از سرمان بر نمی دارد.در واقع کارکرد چنين فصلی در اثر باز تاکيد کننده همان سياهی و نکبتی است .در اينجا تلاش سامرست برای ترغيب همکارانش به خواندن کتاب در پس خنده های آنان رنگ می بازد و آنچه پر رنگ تر می شود تاکيد بر جامعه بدون تفکر ؛فرهنگ و معنويت معاصر است.
درشاهكاري مثل درخت گلابي كمتري فصلي هست كه به ياد ماندني نباشد.براي آنهايي كه فيلم را ديده اند تماشايش يك تجربه لذت بخش و فراموش نشدني بوده است.تماشاي داستان عشق يك پسر به محبوب زندگي اش در روز گار پاكي و معصوميت جواني روزهايي كه امكان عاشق شدن وجود دارد هميشه دلچسب است. چه حالا كه كارگردان ما داريوش مهرجويي و نويسنده اثر گلي ترقي باشد.از بين همه فصلهاي فيلم به نظرم فصل خداحافظي آخر محمود با ميم از همه ماندگار تر است.آنجا كه ميم قرار است به فرنگ برود و محمود ديگرهيچگاه او را نخواهد ديد .چون نه از تابستاني خبري هست نه از باغ دماوند.
بيان اين لحظات از منبع اصلي اثر خواندني است. و اين حسن را دارد تا هم ما را با قدرت جادويي نويسندگي ترقي آشنا كند و هم استادي مهرجويي را در به تصوير كشيدن شان نشان مان دهد.
... خبر ندارم اين آخرين باري ست كه او را مي بينم .كف دست هايم مي سوزد و به نظرم مي رسد كه اسم او را روي تمام بدنم خال كوبي كرده اند.بهم مي گويد عازم فرنگ است.پس تابستاني در كار نخواهد بود.نبايد گريه كنم .هرگز.دندان هايم را بهم فشار مي دهم.گلويم گرفته است.گوش هايم صدا مي دهد.خيس از عرق هستم .گريه توي دهانم است؛توي دماغم ؛ پشت پلك ها ؛ لاي مژه هايم.ملافه را روي صورتم مي كشم .تب دارم و به نظرم مي رسد كه همه چيز – باغ دماوند و ((ميم)) را در خواب ديده ام.هذياني بزرگ پشت پلك هايم مي چرخد و در آن واحد در تمام روزهاي تابستان گذشته حضور دارم.نفسي گرم و خوش بو به صورتم مي خورد.صورت ((ميم)) نزديك به صورت من آن ؛آن سوي ملافه است.زبانش را به نوك دماغم مي مالد و بعد ؛ مثل هميشه؛ به رسم يك جور دوستي و نشانه عشق(عشق را من پيش خودم فرض كرده ام)؛ سر دماغم را ميان دو انگشتش مي گيرد و آهسته مي فشارد؛و پيش از رفتن؛پيش از براي هميشه ناپديد شدن ؛ چشم هايم را مي بوسد-چشم هاي خيس و داغ و گريانم را – و من مي دانم كه بوسيدن چشم دوري مي آورد و دلم سخت مي گيرد.صداي بسته شدن در مي آيد صداي پايي شتابان مثل يك جور گريختن. هذيان و خواب و تب ؛ چون موجي عظيم ؛ رويم مي غلطد و دريايي سياه ؛ مواج؛دلهره انگيز؛ پيش چشمانم پديدار مي شود.دست و پا مي زنم .زير آب هستم؛ آب هاي تاريك ؛ آبهاي گرم پير .شايد مرده ام .شايد زير زمين و آن سوي باغ دماوند و خورشيد و آسمانم .حس مي كنم كه تنم تكه پاره شده و اعضاي بدنم جدا از هم شناورند .تنها نوك دماغم است كه همچنان واقعيت جسماني اش را حفظ كرده و فشار انگشتان ((ميم )) را به ياد سپرده است.