تبليغاتX
خلوت خالی

خلوت خالی


خشك و سرد بودم من يك پل بودم ، روي فركندي قرار داشتم ، انگشتهاي پايم بر يك سو ، انگشتهاي دستم چنگ انداخته بر سوي ديگر ، خودم را سفت به خاك رس فرو ريزنده چسپانده بودم.دامنهاي كتم در دو سويم پرپر مي زد.آن زيرزير ها رود بسيار سرد قزل آلاها مي غريويد.هيچ گردشگري گذرش به اين بلندي گذر ناپذير نمي افتاد، پل هنوز بر هيچ نقشه اي رسم نشده بود .پس من آنجا افتادم و منتظر ماندم،هيچ پلي ، همين كه زده شد ، بدون فرو ريختن نمي تواند دست از پل بودن بكشد....  

 

پل ـ فرانتس كافكا/ترجمه امير جلال الدين اعلم

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 8:51  توسط