تبليغاتX
خلوت خالی - درخت گلابی

خلوت خالی

 
درشاهكاري مثل درخت گلابي كمتري فصلي هست كه به ياد ماندني نباشد.براي آنهايي كه فيلم را ديده اند تماشايش يك تجربه لذت بخش و فراموش نشدني بوده است.تماشاي داستان عشق يك پسر به محبوب زندگي اش در روز گار پاكي و معصوميت جواني روزهايي كه امكان عاشق شدن وجود دارد هميشه دلچسب است. چه حالا كه كارگردان ما داريوش مهرجويي و نويسنده اثر گلي ترقي باشد.از بين همه فصلهاي  فيلم به نظرم  فصل خداحافظي آخر محمود با ميم از همه ماندگار تر است.آنجا كه ميم قرار است به فرنگ برود و محمود  ديگرهيچگاه او را نخواهد ديد .چون نه از تابستاني خبري هست نه از باغ دماوند.
بيان اين لحظات از منبع اصلي اثر خواندني است. و اين حسن را دارد تا هم ما را با  قدرت جادويي نويسندگي ترقي آشنا كند و هم استادي مهرجويي را در به تصوير كشيدن شان نشان مان دهد.

... خبر ندارم اين آخرين باري ست كه او را مي بينم .كف دست هايم مي سوزد و به نظرم مي رسد كه اسم او را روي تمام بدنم خال كوبي كرده اند.بهم مي گويد عازم فرنگ است.پس تابستاني در كار نخواهد بود.نبايد گريه كنم .هرگز.دندان هايم را بهم فشار مي دهم.گلويم گرفته است.گوش هايم صدا مي دهد.خيس از عرق هستم .گريه توي دهانم است؛توي دماغم ؛ پشت پلك ها ؛ لاي مژه هايم.ملافه را روي صورتم مي كشم .تب دارم و به نظرم مي رسد كه همه چيز – باغ دماوند و ((ميم)) را در خواب ديده ام.هذياني بزرگ پشت پلك هايم مي چرخد و در آن واحد در تمام روزهاي تابستان گذشته حضور دارم.نفسي گرم و خوش بو به صورتم مي خورد.صورت ((ميم)) نزديك به صورت من آن ؛آن سوي ملافه است.زبانش را به نوك دماغم مي مالد و بعد ؛ مثل هميشه؛ به رسم يك جور دوستي و نشانه عشق(عشق را من پيش خودم فرض كرده ام)؛ سر دماغم را ميان دو انگشتش مي گيرد و آهسته مي فشارد؛و پيش از رفتن؛پيش از براي هميشه ناپديد شدن ؛ چشم هايم را مي بوسد-چشم هاي خيس و داغ و گريانم را – و من مي دانم كه بوسيدن چشم دوري مي آورد و دلم سخت مي گيرد.صداي بسته شدن در مي آيد صداي پايي شتابان مثل يك جور گريختن. 
هذيان و خواب و تب ؛ چون موجي عظيم ؛ رويم مي غلطد و دريايي سياه ؛ مواج؛دلهره انگيز؛ پيش چشمانم پديدار مي شود.دست و پا مي زنم .زير آب هستم؛ آب هاي تاريك ؛ آبهاي گرم پير .شايد مرده ام .شايد زير زمين و آن سوي باغ دماوند و خورشيد و آسمانم .حس مي كنم كه تنم تكه پاره شده و اعضاي بدنم جدا از هم شناورند .تنها نوك دماغم است كه همچنان واقعيت جسماني اش را حفظ كرده و فشار انگشتان ((ميم )) را به ياد سپرده است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 19:0  توسط   |