وقتی به تماشای فيلمی از ديويد فينچر می نشينی بايد بی خيال يک سکانس روشن مثلا کنار ساحل
دريا و يک گفتگوی عاشقانه باشی .خيلی کم پيش می آيد که به صندلی ات راحت تکيه دهی و از تماشای آنچه می بينی احساس آرامش کنی .دنيای فيلمهای او دنيايی است سياه و تار با آدمهای منزوی و تنها ؛ جدا افتاده از خانواده و سرگردان در جامعه مدرن .در چنين دنيايی اگر خوشی و زيبايی هم باشد در اين سياهی و تاريکی مجال بروز و خودنمايی را پيدا نمی کند .آنچه پس از تماشای فيلمی از ديويد فينچر بهت دست می دهد نه احساس خوشی و اميد به زندگی که احساس نااميدی و بدبينی است.اما با اين حال در چنين دنيايی لحظاتی هم يافت می شود که همچون نوری در تاريکی احساس آرامش را نصيبت کند .و مجال تکيه دادن به صندلی را ( هر چند برای مدتی کوتاه ) فراهم آورد .
در هفت (۱۹۹۵) سکانسی هست که در آن سامرست (مورگان فريمن) برای اينکه به شخصيت جان دو نزديک شود به کتابخانه بزرگ شهر می رود تا به مطالعه کمدی الهی و بهشت گمشده بپردازد.موسيقی کلاسيکی که فينچر برای اين فصل انتخاب می کند آنچنان آرامش بخش است که تو را از محيط خفقان آور حاکم ؛ آزاد و به آرامشی که حاصل تفکر و معنويت است رهنمون می سازد.
اما با اين حال در اينجا هم باز نگاه انتقادی و بدبينانه فينچر دست از سرمان بر نمی دارد.در واقع کارکرد چنين فصلی در اثر باز تاکيد کننده همان سياهی و نکبتی است .در اينجا تلاش سامرست برای ترغيب همکارانش به خواندن کتاب در پس خنده های آنان رنگ می بازد و آنچه پر رنگ تر می شود تاکيد بر جامعه بدون تفکر ؛فرهنگ و معنويت معاصر است.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت 19:6  توسط
|
